بسم الله الرّحمان الرّحیم، به نام خداوند جان و خرد. اینجانب رضا محمدی تبارشخصی ناتوان و درمانده از قافله خوبان و شهیدان و اهل مسجد و نماز، هم اکنون ساکن شهر قم هستم. البته فعلا ساکن قم هستم ولی ممکن است در آینده ی دور یا نزدیک، جای سکونتم را عوض کنم. سکونت هم که می گویم ، مرادم زندگی مثل سایر انسانها در شهر قم است. ورنه برای سکونت و معانی اصلی اش ابوابی است که مرا متصف به حتی یکی از این ابواب ، سخت باشد.
می گویند دشمن ما آمریکاست و پیوند ما یعنی ایران یا هر کشور جهان سومی با آمریکا، به مثابه ی پیوند گرگ و میش است. این تشبیه ها را امروزه در هر کوی و برزن، جار می زنند و شعارش را می دهند و دیگران را هم به گفتنش تشویق و ترغیب می کنند.
همچنین همه جا پخش شده که آمریکا و سایر ابرقدرتها، در برابر رژیم اشغالگر قدس یعنی همان اسرائیل معروف، هیچند و همه ی ریشه ها زیر سر اسرائیل است. امروزه مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا هنوز از شعارهای باقی مانده، پس از انقلاب اسلامی ایران است.
اما توجه به این نکته ضروری است که اولا: اینها همه شعار است. و ثانیا: این شعارها بعد از انقلاب اسلامی به وجود آمده و ثالثا: اینها از جمله شعارهای باقی مانده هستند. یعنی کل شعارها چیزهای دیگری را هم در بر داشته و فقط همین هایشان باقی مانده اند. و رابعا: کلمه ی اسرائیل، متأسفانه و یا خوشبختانه یک کلمه ی قرآنی است و اصل کلمه به معنای بدی نیست. بلکه هر بار که شما می گویید مرگ بر اسرائیل، در واقع گفته اید مرگ بر یعقوب پیامبر. و به تازگی دیده شده که برخی از بچه های مهدکودکی اشتباها به جای مرگ بر اسرائیل می گویند مرگ بر اسماعیل. لذا بهتر است به جای اسرائیل بگوییم صهیونیست. بگوییم مرگ بر ظلم. مرگ بر بیداد. مرگ بر صهیونیست. مرگ بر اشغالگر.
و پس از توجه به این نکات و شاید هم نکاتی دیگر، جای این سؤالها در ذهن من خالی است که اولا: اگر همه ی اینها، شعار است، چرا عمل در کار نیست؟ پس بیائیم و از این پس آنها را عملا در زندگی و رسم و رسوم انقلابی مان به کار بندیم. و ثانیا: چرا بقیه ی شعار ها امروزه حذف شده اند؟ یعنی ضرورت بودنشان در آن زمان چه بوده که امروزه دیگر ضرورت به بودنشان نیست؟ بالاخره یک نفر باید اینها را توضیح دهد و برای نسل جوان که این روزها می خواهند درباره انقلاب و شعارها و عملکردهایش بدانند، توضیح و توجیه کافی را بیان و افاظه فرماید. و ثالثا: قبل از انقلاب این شعار ها کجا بودند؟ یعنی کسی در پیش از انقلاب اسلامی نمی دانست که آمریکا و اسرائیل، مشغول ظلم و ستم به مردمند؟ اگر نمی دانستند پس این همه انسان دانا از کجا ناگهانی پیدایشان شد؟ و اگر می دانستند، چرا نمی گفتند؟ می ترسیدند؟ تقیه می کردند؟ و رابعا: چرا ما برای نامگذاری اسرائیل از واژه هایی مثل رژیم سفاک اسرائیل و یا رژیم اشغالگر قدس و یا کلماتی که ماهیت صهیونیست ها را نشان بدهد و نه احیانا مردم دیندار یهودی را نشان دهد، استفاده نمی کنیم و در خیلی از نشریات و خبرها و همین شعارهایمان تکیه بر کلمه اسرائیل که قرآنی هم هست، می کنیم؟ آیا این تصور نیست که حداقل ضرر این مقوله این است که کودکانی که این شعارها را می شنوند، نمی توانند بد بودن اسرائیل یعنی رژیم اشغالگر قدس را با توجه به اینکه کلمه ای قرآنی است، به درستی هضم کنند؟
از این سؤالها هم که بتوان گذشت، چند مسأله باقی می ماند. و آن اینکه باید هر چیزی ریشه یابی شود و به طور هدفمند، به جنگ دشمن رفت. مسأله مهم و اولی در رتبه و مقام این است که بدانیم، توطئه و دشمنی قابیل با هابیل از چه روی بود؟ و چرا هیتلر و چنگیز و امثال این دو سفاک، اینهمه ظلم کردند؟ چرا سر پسر پیغمبر یعنی حسین ابن علی را در زمانی نزدیک به زمان پیغمبر خدا در حالی که برخی از اصحاب همان رسول خدا، هنوز زنده بودند و در رکاب آن فرزند پیغمبر بودند، به راحتی و بی سر و صدا و آن هم لب تشنه بریدند و هزاران ظلم در حق او و خاندان و خانواده اش کرده و می کنند؟
حال شما بگوئید که آیا باید مرگ بر اسرائیل و آمریکا گفت یا مرگ بر ریشه این همه ظلم و نامردمی؟ به نظر شما ریشه این همه بیداد و ستمگری، شیطان نیست؟ آیا این باند های مخوف و بزرگ قاچاق مواد مخدرند که مسئول مرگ و بی خانمانی و یتیم شدن انسانها می شوند و یا وسوسه ی شیطان رجیم است؟ آیا وقت آن نرسیده که بشریت دشمن اصلی و قسم خورده اش را بشناسد و با او طرح جنگ و نابودی بریزد و دست از نسل کشی و اقدام بر علیه سایر همنوعان خود بردارد؟
امروزه دشمن شناسی یک اصل شناخته شده است و علنی و خفا بودن دشمنی شیطان بر همه عالمیان مبرهن و مبرز است. پس آیا وقت آن نشده که دشمن شناسی و یا شیطان شناسی کنیم و آن پلید قسم خورده را همچنان که از درگاه خدا رانده شد، از زندگی و ذهن و کارهای ابنای بشر برانیم؟ آیا این گمان و حدث و برنامه که بشریت خودش و زندگی و اماکنش را همگی درگاه خدا و معنویات کند و به این طریق شیطان رانده شده از درگاه الهی را از خانه و کاشانه و دل خود هم براند، برنامه ی خوبی نیست؟
آیا وقت آن نرسیده که از طرح شعار به طرح عمل و عملیاتی عمل کردن و با برنامه بودن برسیم؟ چرا نباید در برابر دشمن بارز بشری یعنی شیطان، قد علم کنیم؟ چرا نباید با او به مبارزه بپردازیم؟
گام اول دشمن شناسی و گام بعدی مبارزه با شیطان ضعیف و جنودش می باشد. و این مهم میسور نگردد جز با روی آوردن به فرهنگ صحیح انسانی و معنویات و جایگاه پیدا کردن معنویات در جای جای زندگی ابنای بشر از هر دین و آیینی. یعنی بدون اینکه دین و مسلک هر کس در نظر گرفته شود، فقط صفات اخلاقی و انسانی و مورد توافق همه انسانهای عالم و همه عقول سلیمه را پخش و نشر و تبلیغ و نهادینه کنیم. پس در تبلیغ معنویت ، هیچ آیین و دین و نژاد و کشور و زبانی در نظر نیست. بلکه معنویت ، معنویت است وهمانند لحن سوالی و تعجبی و خبری و انشائی که در همه زبانها یکسان می باشد،معنویت نیز در همه خلائق برابر است و کاری به جن و انس و چینی و هندی و ایرانی و آمریکایی و زرد و سیاه و سفید و یهودی و مسلمان و ارمنی و بهائی ندارد. بلکه معنویت ، معنویت است. صداقت را هر نفس سالم و عاری از پلیدی می پسندد. جلوگیری از قتل را همه انسانها بر آن قائل هستند. همه مردم جهان از دورغ متنفرند. حتی گاوها و گرگ ها و خرس ها هم محبت را می فهمند وزحمت کشیده را از ناکشیده تشخیص می دهند. آری حیوانات نیز فرق پلیدی و زشتی را با نکات مثبت و نیکو و پسندیده می داند و به اندازه عقلشان درکش می کنند.
با این اوصاف، در این مورد خیلی راحت و بی هیچ دغدغه ای می توان کارهای زیادی کرد و برنامه های مؤثر فراوانی را ارائه کرد. برنامه ای که اشک شیطان ملعون را دربیاورد. برنامه ای که کیدها و نیرنگهای بزرگتر از نیرنگ شیطان، مثل مکر و حیله و کید زنان را هم خنثی می کند. برنامه ای که نفس اماره را هم کنترل کند.
آری پرداختن به معنویات، آنهم به طور فراگیر و گسترده در سطح اجتماع، تنها راه نجات بشریت از شیطان ضعیف است.
و برای این کار ابتدا باید معنویات را بشناسیم و از آن تعریف درستی داشته باشیم و تعریفمان هم به حقیقت نزدیک باشد، تا بتوانیم برای خود و برای نسل بشر کاری انجام دهیم.
معنویت بسته به اینکه در مقابل چه باشد، معانی مختلفی دارد. مثلا معنا در مقابل لفظ و یا معنای به معنای باطن در مقابل ظاهر، اینها هر کدام معانی و تعاریف و محدوده هایی دارد. لکن در این مقال و آن طور که مدّ نظر من است مراد، معنویت در برابر غیر معنویت است. شاید اینطوری معنای عامتر و نزدیکتر به مراد و مقصود من داشته باشد. این معنویتی که من می شناسم، اشاره به باطن و مصلحت و فراتر از ظاهر و الفاظ و عبارات و اشکال است. و غیر معنویت در این تعریف آنچیزی است که عاری از نکات معنوی و کاملا مادی و ریالی و دنیایی باشد. معنویتی که من می شناسم، در واقع همان به دنبال آخرت بودن و ترک دنیا کردن و پارسایی پیشه کردن و بی توجهی به دنیا و مظاهرش و دیدن پیچش مو به جای خود مو می باشد.
البته شاید هیچ مادیتی، عاری و بری از معنویت و هیچ معنویتی بدون مادیت، به طور مطلق در عالم کون و مکان نباشد. ولی هم به قدر تفکیک متعارف را مرادم بود و نه بیش!
شاید تنها در این صورت است که معنویت فایده برای آینده ی ما ابنای آدم داشته باشد. با این تعریف ، اصولا نگاه و دیدگاه افراد نسبت به دنیا و جهان هستی متفاوت می شود و اشخاص به جهان بینی منحصر به فردی خواهند رسید. این نکته هم قابل توجه است که سرای باقی یعنی همین دنیایی که ما در آن قرار گرفته ایم، به هیچ وجه عاری از معنویت نیست و همه جایش ، پر است از معنویات و امور معنوی. لکن مقدار معنویت در هر کوی و برزن و هر نهاد و آیینه و هر دل و مقامی متفاوت است.
پس برای معنویت در دار دنیا هیچ صفری متصور نیست و همه اجسام و موجودات بالاخره درصدی از معنویات را دارا می باشند. همچنین برای نهایت و غایت معنویات هم هیچ حد و مقداری متصور نیست. چرا که رسیدن به معنویات یک مفهوم کمالی است و در کمالات هیچ حدی متصور نیست. مثلا نمی توان گفت که نهایت صداقت صد یا هزار می باشد. بلکه ممکن است کسی را بیابید که رتبه و مقدار صداقتش هزار و یک و یا صد ملیارد هم باشد. ناگفته پیداست که امور اخلاقی و به طور کلی همه ی اموری که فطرت بشری به آن به عنوان یک امر مثبت و مفید می نگرد، همگی زیر مجموعه ی معنویات هستند. با این حساب شخص متقی و پارسا و صادق و دانا و صبور و شکور و امثالهم هر یک به نوعی معنوی و دارای ملکه ذاتی معنویات می باشند و فقط تفاوتشان در مقدار معنویاتشان است.
همچنین با این حساب لوازم رسیدن به معنویات هم معلوم شد که تقوا و راستی و خلق نیکو و اخلاق پسندیده و سواد و دانش و امثالهم است. به طور کلی این جمع فضایل و نکات مثبت است که یک انسان را معنوی و معنوی تر و به عبارتی انسان و انسان تر می کند و از انسانی که دارای نفس اماره و شیاطینی در دور و برش بود، عظمتی می سازد که به جز خدا نبیند و مقامی فوق العاده یابد.
در مورد واژه انسان کامل هم باید بگویم که این واژه اولا گفتنش ساده و راحت است و ثانیا نمی توان کسی را به طور خاص انسان کامل نامید. چرا که کامل بودن را هیچ حد و مرزی نیست. پس اگر به کسی کامل گفته شد و از او کاملتر یافت شد، کامل اول خود به خود نقض می شود و این درحالی است که صفت یعنی ذات شخص از آن نعت موجبه و مثبت، مملو است. و اگر مملو است و ذاتی ، پس زوال و نقضش عجیب و خلاف منطق و عقل است.
وانگهی ملا ک کمال و تقوا و راستی و خوبی و معنویت هیچ یک از ما انسانها حتی پیامبران و امامان و ملائکه هم نیستیم. اگر هم انبیاء و ائمه در مواردی چنین تشخیصی داده اند، همگی به اذن و اجازه پروردگار بوده است.
بلکه ملا ک فقط خدای بزرگ و توانا است و اوست که حد و مرز و مقدار معنویت و سایر امور هر کس را می داند. پس تعیین و مشخص کردن ما جز فضولی در کار او نیست و خدای مهربان نیز چنین مسأله را نهی کرده و امر به عدم تجسس در زندگی و خصوصیات افراد نموده است. و اصولا تجسس از نکات منفی است و با منفی چگونه توان که مثبت را ارزیابی کرد. لکن ارزیابی خداوند به علم و علام بودن و خبیر بودن و سایر صفاتی ذاتی و دائمی آن مقام ربوبی است. و تجسس و دانستن خدایگان آفرینش مر زندگی خصوصی هر فرد را نتوان فضولی نامیدندی. چه تمام خلائق و اجسام از او هستند و ساخته و پرداخته آن وجود روحانی و نورانی هستند و به خودی خود، خودی نیستند. همه از اویند و به او هم باز می گردند. ولی با این حال مقام حضرتش به واسطه ی مقام حلم و صبر و ستار العیوبی که دارد، بیش از آنکه در تصور من و ما آید، از بسیاری از مسائل در می گذرد و اصلا به روی مبارک هم نمی آورد. آری این است مقام خدایی که من و ما از ذره و قلیل و مقدار آن هم عاجزیم. و چون به اوامر همان ذات اقدس مقداری هم حفظ اسراری داشته باشیم، هر گاه نفسمان شل و مقدارمان خرد شد، هوس افشاء و نشرش، چون خوره مغز ناچیزمان را می خورد.
منبع: کتاب نهادینه کردن فرهنگ و معنویت نوشته رضا محمدی تبار